فرق خواب و مرگ
فرقي كه ميان آن دو ميتوان گذاشت اينست كه در حال خواب بدن ميافتد، و اعمالي كه بدن انجام ميدهد سبكتر ميشود؛ خون آرامتر ميگردد، اعصاب استراحت بيشتري دارند، قلب و سائر اعضاي رئيسه و غير رئيسه و جوارح و أمعاء خفيفتر حركت كرده و بكار خود ادامه ميدهند، بدن تا حدودي حرارت خود را از دست ميدهد و لذا در حال خواب آدمي بيشتر سرما ميخورد و بايد روي خود ملحفه اي بكشد؛ امّا در مواقع بيداري چنين نيست، چرا ؟
براي اينكه در حال خواب روح علاقة خود را نسبت به بدن كم ميكند، امّاقطع علاقه نميكند، بلكه في الجمله علاقه باقي است و بواسطة همين اندازه علاقة اجمالي است كه بدن اعمال خود را انجام ميدهد.
در وقت مردن روح علاقة خود را بكلّي قطع ميكند و در عالم تجرّد محض و مطلق ميرود.
همينطور كه در وقت خواب روح حركت ميكند به عالم تجرّدِ في الجمله كه همان عالم ملكوت أسفل و عالم صورت و مثال است و بدن به زمين ميافتد، در وقت مردن نيز روح حركت ميكند به همان عالم يا به ملكوت أعلي و عالم معني و عالم نفس و بدن را يَله و رها ميگذارد . پس خواب ، مرگ چند ساعت است و مرگ ، خواب دائمي و هميشگي. و بين مرگ چند سال و چند صد سال و چند هزار سال تفاوتي نيست، كما اينكه بين خواب يك دقيقه و يك ساعت و چند ساعت تفاوتي نيست.
و همينطور كه در درجات خواب اختلاف مشاهده ميشود، بعضي خوابشان سبك است ، با يك حركت مختصر يا صداي مختصري بيدار ميشوند، و بعضي خوابشان سنگين است، و بعضي سنگينتر كه با حركت شديد و با غرّش صداي طيّاره و رعد نيز بيدار نميشوند؛ همچنين بعضي از مردم مرگشان سبك است، به مجرّد دعوت بسوي مقام عزّ ذوالجلال و حركت براي قيامت كبري زنده ميشوند و كوچ ميكنند ، و بعضي مرگشان سنگين و سنگينتر تا بحدّي كه بايد در صور دميده شود تا جان ها بيدار شود و زنده گردد و در قيامت كبري حاضر شود.
يا به عبارت ديگر ميتوان گفت: انسان در حال حيات و زندگي خوابهاي موقّت و كوتاهي ميكند و سپس بيدار ميشود، ولي در حال مرگ يك خواب طولاني ميكند، و پس از آن بيدار شده و زنده ميگردد.
قبض روح توسّط موجوداتي برتر از ملائكه موسوم به «عالين»
در اينجا همانطور كه ملاحظه ميشود أميرالمؤمنين عليه السّلام يك جمله را اضافه فرمودهاند و آن لفظ غَيْرِهِمْ است؛ يعني بدست غير ملائكه نيز قبض روح ميكند.
بايد ديد اين جمله چه معنائي دارد ؟ از اين جمله نميتوان عبور كرد و آن را ناديده گرفت. اين جمله را وليّ كارخانة خدا فرموده، او خبر داده است كه قبض روح بدون تصدّي و مباشرت فرشتگان نيز صورت ميگيرد.
اين جمله دو احتمال دارد:
احتمال اوّل آنكه لفظ غَيْرِهِمْ عطف بر ملائكه باشد، و ظاهر كلام نيز اين را اقتضا ميكند. يعني خداوند قبض روح را بدست بعضي از مخلوقات خود كه از صنف ملائكه نيستند نيز ميكند.
آن مخلوقات موجوداتي هستند از ملائكه بالاتر حتّي از حضرت ملك الموت برتر و شريفتر و گراميتر؛ و آنها را در منطق قرآن عالين گويند.
وقتيكه خداوند تبارك و تعالي انسان را آفريد به شيطان امر كرد به او سجده كند، شيطان سجده نكرد و خداوند او را مورد مؤاخذه قرار داده، فرمود: أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنتَ مِنَ الْعَالِينَ ، چرا سجده نكردي ؟ آيا تكبّر ورزيدي يا از عالين بودي ؟ و چون امر به سجده بجميع ملائكه تعلّق گرفت معلوم ميشود كه عالين از ملائكه نبودند كه مأمور به سجده نشدند، بلكه همانطور كه از اسمشان پيداست موجوداتي بودند عاليرتبه و رفيع القدر و المنزلة.
آنها چه كساني هستند كه بواسطة علوّ قدر و ارتفاع مقام، مأمور به سجدة به آدم نشدند ؟
اگر بخواهيم در اين موضوع مفصّلاً وارد شويم، از بحث معاد كه موضوع گفتار است بر كنار خواهيم افتاد. اجمال مطلب آنكه طبق آيات قرآن آنان از مُخلَصين هستند كه شيطان را به ساحت قدس آنها دسترس نيست.
عالين عبارتند از ارواح طيّبين و طاهرين از انبياء و اولياء و ائمّة طاهرين كه در مقام امن و امان الهي وارد شده، فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِيكٍ مُّقْتَدِر قرار گرفته و به درجات اخلاص و قرب الهي فائز گشتهاند.
آنها افرادي هستند كه در سير تكاملي خود بسوي ذات مقدّس پروردگار به اسماء كلّيّة الهيّه رسيده و به صفات كلّيّة الهيّه متّصف و به فناء مطلق در ذات خداوند عزّوجلّ فائز و از اخلاص عبور كرده و خالص شدهاند.
و چون آنها فاني در اسماء و صفات كلّيّة الهيّه گشتهاند و لازمة اين درجه از فناء، ظهور و طلوع آن اسماء و صفات است در آئينة وسيع وجود آنان، بنابراين به اذن خدا و به امر خدا ميتوانند زنده كنند و بميرانند و روزي دهند و سائر افعالي كه از خدا سر ميزند از وجود آنان ظهور نموده و به اذن و به ارادة خدا انجام دهند.
آنها مظهر تامّ و كامل اسماء الهيّه هستند و به ظهور اسم المُحيي زنده ميكنند و به ظهور اسم المُميت ميميرانند.
همانطور كه آيات قرآن صراحت دارد بر آنكه حضرت عيسي بن مريم علي نبيّنا و آله و عليه الصّلوة و السّلام مرده را زنده ميكرد و كور مادرزاد را بينا مينمود و مرض پيسي را شفا ميداد؛ وَ أُبْرِيُ الاْكْمَهَ وَ الاْبْرَصَ وَ أُحْيِ الْمَوْتَي' بِإِذْنِ اللَهِ. چون آنحضرت مانند اسرافيل كه مظهر اسم الْمُحيي است و به بدنها جان ميدمد، مظهر اين اسم حضرت پروردگار بوده است.
و حضرت موسي علي نبيّنا و آله و عليه الصّلوة و السّلام كه عصاي خود را انداخت و اژدها شد مظهر همين اسم بوده است. و از رسول خدا و أميرالمؤمنين و بعضي از ائمّه عليهم السّلام كه در اخبار، روايت زنده كردن مردگان آمده است از همين قبيل است. و زندهشدن مرغان از فراز كوهها به دعاي حضرت إبراهيم از همين قبيل بوده است.
و ميتوان گفت كه اشارة حضرت عليّ بن موسي الرّضا عليه السّلام به آن نقش شير در روي پرده در مجلس مأمون و زنده شدن آن و پاره كردن و خوردن آن شخص مسخره از قبيل اسم المُحيي و المُميت بوده است.
و اين مسأله بسيار شايان دقّت است، و نظير اين معجزه از حضرت موسي بن جعفر عليهما السّلام وارد شده است.
ملك الموت مانند آينه است و محتضر خود را در آن مينگرد
ملك الموت و اعوان او از فرشتگان دگر ماهيّتهاي مختلفه ندارند تا هر وقت بخواهند وجودشان در قالب يك ماهيّت بوجود آيد؛ بلكه چون از موجودات ملكوتيّه و مجرّده هستند بنابراين عيناً مانند آئينة صاف و روشن بوده و خودبين و خودنما نيستند بلكه غيرنما هستند و در مقابل روح هر شخص محتضري واقع شوند عكس كمالات يا زشتيهاي او در آنها پيدا ميشود، و لذا شخصي كه در حال جان دادن است، صورت ملكوتيّه و صفات و اخلاق خود را چه نيكو باشد و چه ناپسنديده باشد، در صورت و جمال آنها مشاهده ميكند؛ و در واقع حسن و جمال، يا قبح و زشتي نفس ناطقة خود را در آنها ميبيند.
و چون افراد طيّب از مؤمنين در صفات و كمالات مختلف هستند؛ در بعضي حال عبادت غالب است، در بعضي جود و سخاوت، در بعضي علم و معرفت، در بعضي ايثار و شجاعت، در بعضي عطوفت و مودّت، و در بعضي صلابت و حميّت؛ لذا جمال ملكوتي آنان مختلف و به اشكال زيباي متفاوت است، و در برخي كه محبّت خدا اشتداد دارد صورت ملكوتيّه بسيار جذّاب و دلرباست.
از همين نقطة نظر، تشكّل و تصوّر ملائكة قبض ارواح براي آنها متفاوت، و در عين آنكه همه زيبا هستند وليكن از نقطة نظر كيفيّت و چگونگي حسن به أشكال و صورتهاي مختلفه براي آنها تجلّي دارند.
و بر همين قياس افراد خبيث از كافران و منافقان، در صفات و ملكات متفاوتند؛ در بعضي حال انكار و جحود غالب است، در بعضي عناد و ستيزگي، در بعضي بخل و امساك، در بعضي تحجّر و خشونت، در بعضي جمود و استكبار، و در بعضي فرعونيّت و استبداد؛ لذا نفس ملكوتي آنان نيز متفاوت و به أشكال زشت و نازيباي متفاوت است؛ و در بعضي كه عناد و استكبار با خدا در آنها شديد است صورت ملكوتيّه بسيار زشت و قبيح و دلخراش است.
و از همين جا تشكّل و تصوّر ملائكة قبض ارواح براي آنها متفاوت است، و در عين آنكه همه زشت و منكر هستند وليكن از نقطة نظر كيفيّت و چگونگي قبح و زشتي به أشكال و صورتهاي مختلفه بر آنها ظهور ميكنند.
و علّت تمام اين اختلافات آنستكه ملك الموت و فرشتگان زيردست او همگي از باطن و ملكوت انسان قبض روح او را مينمايند، و لذا در هر كس هر ملكه و صفتي بوده باشد، در آنها متجلّي شده و از آن تجلّي به حاسّة شخص محتضر اثر گذارده و از آئينة منعكس وجود خود آنها را مشاهده ميكند؛ و در حقيقت خود را و ملكوت خود را در آنها مشاهده مينمايد.
البتّه اين صورت ملكوتيّه در انسان هست، در همين دنياي گذران هم در باطن انسان هست ليكن بواسطة اعمال نيكو يا اعمال زشت، بواسطة ايمان يا كفر تغيير پيدا ميكند و ممكنست از صورتي بصورت ديگر مبدّل شود.
ولي آنچه تغيير و تبديل پيدا ميكند در همين دنياست كه خانة عمل است نه خانة حساب. امّا در حال موت ديگر قابل تغيير نيست، و نتيجه و خلاصة ردّ و بدل شدن و تغيير و تبديل پيدا نمودن اين صورتهاي ملكوتيّه در حال زندگي و حيات، همان حصول صورت ملكوتيّة ثابته و لايتغيّر در حال مرگ است.
ملاّي رومي در «مثنوي» خود اين حقيقت را بيان كرده است:
مرگِ هر يك اي پسر، همرنگ اوست آينة صافي يقين همرنگ روست
پيش ترك آئينه را خوش رنگي است پيش زنگي آينه هم زنگي است
اي كه ميترسي زمرگ اندر فرار زخود ترساني اي جان، هوشدار
زشت روي تست ني رخسار مرگ جان تو همچون درخت و مرگ، برگ
از تو رستست ار نكويست ار بد است ناخوش و خوش هم ضميرت از خود است